هم آوا
يك تصادف كوچك ( 15/5/1387) خاموش روشن! تاريك روشن! سياه سفيد ! صداي برخورد دلخراشي مغزها را خاموش و چشم ها را متوجه به خود مي كند .گوش ها در پي جس
محبوب ترین ها

يك تصادف كوچك ( 15/5/1387)

خاموش روشن! تاريك روشن! سياه سفيد !

صداي برخورد دلخراشي مغزها را خاموش و چشم ها را متوجه به خود مي كند .گوش ها در پي جستجوی صدایی که شنیده می شود و پس از آن دیگر چیزی دیده نمی شود.  دست برای گرفتن پایه ای محکم که تعادل نخستین را به وجود آورد. چشم و گوش ها ميان تاريكي  و روشنايي به جست و جو مي پردازند . عقل خاموش مي شود  و در تلاش براي پیدا کردن روشنایی مي باشد که چه حادثه ای رخ داده است.  همه جا سياهي فرا مي گيرد. گرد و غباری در فضا منعکس می شود. برخی عطسه می کنند و برخی سرفه. عده ای نیز آهی بلند می کشند و لباس خود را تمیز می کنند تا اگر چیزی بر آن نشسته باشد را پاک کنند. بسیاری نیز بی خیال از آن جا می گذرند. مثل همیشه. انگار که هیچ حادثه ای رخ نداده است.

شايد لحظه اي آرامش نياز باشد تا روشنایی و آن گاه واقعیت همه جا را  فرا بگيرد. همه منتظر آن لحظه هستند. هیچ کس کاری نمی کند. همه می خواهند زودتر بدانند که چه روی داده است. تا فرو نشستن گرد و خاک مدتی نه چندان طولانی می گذرد و حوصله ها را سر می برد. این هم می تواند برای مدتی عده ای را سر گرم کند.

 يك تصادف . یک برخورد. یک حادثه. این که چیزی نیست. هر روز از این چیزها رخ می دهد. به جاي كمك كردن هر كس نظري مي دهد. بسياري نيز بي خيال بي توجه از آن چه رخ داده از آن جا مي گذرند . انگار كه آرزويي بيهوده از ذهن يك ابله گذشته باشد. یکی داد می زند که " کمک! کمک! کمک کنید. به کمکتان نیاز داریم. " هیچ کس متوجه منظور او می شود. یک تصادف کوچک که این همه داد و بیداد نیاز ندارد. دوباره داد می زند. " کمک. دارند می میرند! دارند می سوزند. در میانشان بچه هست. زن و کودک می باشد" می خواهد گریه کند. اشک از چشمانش بیرون آمده اما کسی نمی بیند. او هم یک غریبه است!

   چشم ها در شگفتي ! يك نفر در ميان گرد وخاك بر پاخاسته و يا ناخواسته براي بسياري ، تند و بي پروا گم مي شود. شايد روشنایي  و سفيدي مرگ به همراه بياورد. مگر مي توان دست روي دست گذاشت و انتظار كشيد. در این زمان . در این جا که مکان تصادف می باشد، انتظار کشیدن بیهوده ترین کار می باشد. مردمی دیده می شوند که همه کار بیهوده ای می کنند به غیر از کمک کردن که یک نفر این کار را می کرد ! با مشت های پر از خاک  پشت سر هم بر سر خود می زد. می گفت " کمک! کمک !" کسی نبود که کمک کند. همه نگاه می کردند!

از میان گرد و خاک نمایان می شود. گرد و خاکی که بوی مرگ می دهد. بوی سوختن که هنگام عبور از کنار کبابی چنین حسی به تو دست می دهد " این جا می توان شکمی را از عزا درآورد. "

  مرد  با سرعت بيرون مي آيد . می گوید. در حالی که نفسش دارد از شمردن می افتد. « چند نفر بيايند . بايد مجروحان را بيرون كشيد . زن و بچه هم هست! اگر کسی کمک نکند هیچ کس سالم نمی ماند.  همه می سوزند!» دوباره بر مي گردد . کسی متوجه نمی شود. هيچ كس به كمك نمي رود . هيچ كس از جايش تكان نمي خورد. بسياري از آن جا مي روند. مگر آتش سوزی هست که بسوزند. ماشین آتش نشانی می رسد!

چند نفر دوربین هایشان را بیرون آورده اند . عکس می گیرند. فیلم برداری می کنند. یک نفر هم  با گوشی آن چه را که می بیند گزارش می کند! صحنه ها هر لحظه دلخراش تر می شوند. گرد و غبار هر لحظه کم تر می شود. حالا چشم به خوبی می بیند و گوش ها هر صدایی را می شنود. اما کسی گوش نمی کند. هیچ کس نمی خواهد به درستی ببیند. کسی نیست که یک لحظه دلش نرم شود. شاید همه در مقابل پرده ی سنما ایستاده اند. از این فیلم ها زیاد دیده اند. این فیلم نیز تمام خواهد شد!

 مرد در حالی که بچه اي بر روی دستانش قرار دارد از میان تاریک و روشن تصادف بيرن مي آيد. شايد تنها اين سالم باشد یا نه ! هيچ معلوم نيست ! مهم نیست! همه اش یک بچه است! اگر عمرش به این دنیا باشد زنده می ماند. چند نفر می روند. چند نفر دیگر از راه می رسند. هر کس چیزی می گوید. تماشاگران هر لحظه بیش تر می شوند! مسابقه ی خوبی است. عجب صحنه ایست!

مرد بچه را با فاصله از صحنه ی تصاف بر روي زمين مي گذارد  و دوباره بر مي گردد. اما پیش از آن که از آن جا دور شود نگاهی معنا دار به آن می اندازد. سرش را به نشانه ی افسوس تکان می دهد!  چند نفر بالای سرش می روند. عکس می گیرند. فیلم برداری می کنند. بچه تکان نمی خورد. رنگش تغییر کرده است. سوخته است. آرام است. دم و بازدمی ندارد. لباسش خونی شده است. لباسی در بدن ندارد. همه اش یک بچه است!

 فضا كم كم روشن مي شود . آن قدر روشن که همه مطمئن می شوند روز است ! گرد و خاك مي خوابد . صحنه تصادف بسيار دل خراش نشان مي دهد . عده اي هجوم مي برند . بسیاری نیز از آن جا دور می شوند. به ما ربطی ندارد. پليس از راه مي رسد . دنبال شماره ی ماشین است! گواهینامه ای در کار نیست! ماشین کارت ندارد. از بنزین مجانی استفاده کرده اند. سهمیه ی بنزین شان خیلی زود سوخت!

صداي آژير آمبولانس شنيده مي شود که در حال نزديك شدن است. همیشه صدایش زودتر از خودش می آید. این همان معنای مرگ است ! اگر کمی زودتر می آمد. او هم نمی تواند زودتر از وظیفه اش در محل حاضر شود. باید چند بار خبرش بدهند

همه نااميد آه و ناله سر مي دهند .  اشك در چشم هاي مرد حلقه مي زند . به گوشه اي مي رود . خود را روي زمين مي اندازد. به صحنه نگاه مي كند . به بچه نگاه مي كند . تكان نمي خورد. همه بايد بيمرند. مشتي خاك بر مي دارد. از جايش بلند مي شود . آن را به سوي صحنه ي صادف پرتاب مي كند . در جهت مخالف مي رود. بوي دود فضا را پر کرده است!  

دو تا ماشین سوخته دیده می شود که دارند از میان آن ها جسد های چند نفر را بیرون می آورند. جسد ها را یکی یکی در کنار هم بر روی زمین می گذارند. به درستی مشخص نیست که زن یا مرد هستند. اما همه مطمئن هستند که انسانند. چند تا انسان سوخته و شبیه به هم شده اند. مرگ انسان ها را  شبیه به هم می کند

همه اش یک اندازه اند. از بس سوخته اند چیزی ازشان نمانده است که از ظاهر بتوان تشخیص داد جسد مرد یا زن یا بچه اند. چه فرقی می کند. چند تا انسان سوخته است و مانند هم شده اند

چند نفر داشتند گریه می کردند. آمبولانس رسید. آتش نشانی هم رسید. مغازه دارهای اطراف و شرکت ها کارشان را تعطیل کردند و دور صحنه جمع شدند. هر کس چیزی می گفت . همه نظر می دادند!

بقالی می گفت " جناب سروان من خودم اول از همه دیدم. داشتم مشتری راه می انداختم که یک مرتبه دیدم دو تا ماشین بهم برخورد کردند. گرد و خاک همه جا را گرفت. بعدش دود بود. "

سروان نگاهی بهش می اندازد. بقال چیزی نمی گوید. یکی از کارمند های بانک که با نفس نفس زدن خودش را رسانده بود گفت " عجب تصادفی بود. بد جوری بهم برخورد کردند !" کمی که نزدیک تر می آید . سروان به جسدها اشاره می کند. کارمند ساکت می شود.

همه با هم حرف می زنند. داستان را برای هم تعریف می کنند. همه می گویند ما دیدیم. من اول دیدم. در دو متری من بود. اگر یک ذره جلوتر بودم من هم الان در میان این جسدها بودم. من هم دیدم یک مرتبه دود همه جا را گرفت.

در میان این هیاهو یک نفر داشت جسد ها را می شمرد . بلند گفت " جسد ها ده تاست" آن یکی گفت " نه! من خودم شمردم یازده تا ست"  یکی از بلند تر گفت " آن بچه که آن جا گذاشته اند یادتان رفت شمارش کنید "

مردی که جسد بچه را بیرون آورده بود به جمعیت نزدیک می شود می گوید " جسدها همه اش یکیست! " آب دهانش را به سوی جمعیت پرتاب می کند و می رود!

 

مطالب مرتبط


  • چگونه یک دوست خوب پیدا کنیم؟
  • ذهن ثروتمند
  • ذهن ثروتمند
  • مربای خانگی و ثروت مند شدن
  • ذهن ثروتمند
  • خیاطی و ثروت
  • برچسب ها:
    [ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 11:17 ] [ حسین احمدی ]
    درباره سایت

    همه می توانند به نوعی از آن برداشت کنند.
    برچسب‌ها وب
    سایت
    امکانات وب
    نام کاربردي :
    رمز عبور :

    خبرنامه

    آمار

    آنلاین : 0
    بازدید امروز : 25
    بازدید دیروز : 0
    بازدید هفته گذشته : 25
    بازدید ماه گذشته : 38
    بازدید سال گذشته : 163
    کل بازدید : 839
    تعداد کل مطالب : 47
    تعداد کل نظرات : 40
    ورودی گوگل امروز : 0 نفر
    ورودی گوگل کل : 11 نفر